![]() |
![]() |
|
| زهرا نیچین |
|
بلنداي موي حسن بس بيش بود ز موهاي من. حسن بال و پر داشت و مرا بزرگ كرده بود. اما هيچ يادم نميآيد در كنارش بوده باشم. حسن عادت داشت جاي پدر و بردار كوچكش عذرخواهي كند. به من ميگفت "خانم زهرا" نه "زهرا خانم". من كه يادم نميآيد اما ميگويند حسن بيست سالش هم نشده بود كه لاغر شد. مدتي بعد فهميدند به يك چيزهايي خو گرفته. الان بيش از بيست سال است كه حسن لاغر است. يكي از آنهاييست كه اعتيادش را دوست دارد. حسن يك وعده غذايش را 4 صبح ميخورد و ميخوابد تا 4 عصر. حسن چهقدر بد شد كه اسمت را توي كتابها نياوردهاند. حسن تو چهقدر خوب ميخندي و چهقدر كم ميخندي و چهقدر من بايد دنبال كلمههاي ساده بگردم تا تو را توصيف كنم. حسن فعلا دارد به سر ميبرد. به سر ميبرد. حسن فعلا دارد به طرز معجزهآسايي زندگي ميكند. حسن تو زي كن. اطرافت متروك است و مناسب زي كردن و خيره شدن.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/09/11ساعت 0:2 قبل از ظهر توسط زهرا نی چین |
|
|
به خوبی میدانم "الف" کیست. تو چه میدانی؟ من میدانم تکرار چیست. از کجا میدانم؟ من هم میدانم لبخندهای زیبا را چه کسانی بر لب دارند. تو چه میدانی من کیستم؟ تو چه میدانی ... کیست؟ من خوب میدانم که تا کی باید بگویم نمیدانم. تو چه میدانی من چه میدانم؟ میدانم که چند اسم را نباید به زبان بیاورم. تو چه میدانی چرا به زبان نمیآورم؟ میدانی میترسم ترس برت دارد. لب مرز یکی از الفها شبیه به لب مرز معیارگیر الفیست. این معیارگیر چه از الف وسطی دیده که معیارش شده؟ من خوب میدانم چه دیده.
پینوشت: الف وسطی معیارِ دانستن است. از آن دو الف یکی سنگینتر است. نام کوچک این الفها با هم زمین تا آسمان فرق دارد. پس وجه مشترکشان میشود نام فامیلشان. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/08/24ساعت 11:38 بعد از ظهر توسط زهرا نی چین |
|
|
من بدترینش را انتخاب کردم. زیر پایم خالی شده. دیگر راه برگشتی هم ندارم. آه ... خواسته بودم گریه کنم. پیری زودرس نصیبم شد و دل کندن از همه چیز.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/08/11ساعت 11:2 بعد از ظهر توسط زهرا نی چین |
|
My pure past tense این هم از این. قولم را با متن شکستم. Woe is to me کاغذهایش را هم پاره کردم. بعد از Tth روز.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/08/04ساعت 10:32 بعد از ظهر توسط زهرا نی چین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ما تماشاچیانی هستیم
که پشت درهای بسته مانده ایم! دیر آمدیم! خیلی دیر... پس به ناچار حدس می زنیم شرط می بندیم شک می کنیم... و آن سوتر در صحنه بازی به گونه ای دیگر در جریان است! (حسین پناهی) |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر ترجمه مشبک سکوت سینما |
|
RSS
|