تبليغاتX
بالنگ

 

وقتی به به این فکر می کنم که جمله ی اول را با "وقتی" شروع کنم یا "هنگامی" و یا "زمانی" و آنوقت ترجیحاً که نه اجباراً از یکی از این واژه بیشتر نمی توانم استفاده کنم ما بقی نوشته ام یک جور اجبارمحض می شود_مثل این که می گویند اگر اول هفته رفتی قبرستان به سختی می شود تا آخر هفته از نرفتن به آنجا سرباز زد-و بعد نوشته به جای اینکه زیر چاپ رود زیر مخ یک عده موجود که اگر خیلی بخواهم در حقشان لطف کنم میگویم "موجودات آدم نما" له می شود،مجبوری کاغذ پاره یا مچاله کاغذهایت را توی دستشان ببینی که گویا با یک جور چرخ قمار اشتباه گرفتندش.وقتی کاغذ هایت را مثل توپ

 "پین بال"۱ توی یک حصار فکری می چرخانند و با برخورد با موانع همبسته لحظه به لحظه به حرکت کاغذهایت سرعت می بخشند دیگر چشمهایت قدرت دنبال کردن توپ را از دست می دهند و فقط باید منتظر لحظه ای باشی که توپت از حصار چشمهایشان کمی چپ و راست شود و احتمالا چون ظرفیت مخچه اشان بیشتر از کنترل دستهایشان نیست توپ از حفره ی مغزیشان خارج می شود و بعد یا جزو بایگانی های بی شماره ای میشود که مثل سینما رکس فقط بقایای فکریش به جا می ماند یا وارد سطل زباله می شود که آنوقت باید از نو شروع کنی که البته از مورد سوم بهتر است و مورد سوم این است که به اسم یک جاندار عقاید مرده اشان را با کاغذهایت غالب کنند چون احتمالاً فقط خودکاری دارند که همیشه از سر جیبشان آویزان است و  اگر کاغذهایت به دستشان نرسد یا همانجا جوهر خودکارشان با فرسوده شدن اذهان خمیریشان خشک می شود یا با داغی قلبهایشان که از آخرین عمل س...س هنوز در تب و تاب است جوهر خودکارشان بالا میزند و تمام هیکلشان به گند کشیده میشود.

من اینجا هیچ مکان مرئی پیدا نمی کنم که بشود  چیزی بیش از شکوه و شکایت ذر آن گنجاند و آخرش تنها مواردی که مثل  انگی مرئی بهت می چسبانند میگویند "عقده ای بود"،"عقده داشته"،"خواسته فقدان ادبی اش را در قالب جمله های قلنبه ی تکراری معرفی کند"....نظر شما چیست؟؟؟؟؟؟؟؟ 


1pinball


 

شعرررررررررر

 

 

کوه جلوي چشمهام در مي آيد

 

كورزاد اسطوره ها مي شوم

 

كوره مي پزد در دهانم

 

هاي ي ي !امسال سال روي مار ها نچرخید

 

من متولد سال هيچ ثانیه اي نيستم

 

شرقی ترين ضلع نگاهم سر از مغرب نصف الدروغ مخمصه درآورد

 

فام زده ترين نور از زمین، ساتع هيچ سیاره اي نيست

 

مرحمت را رحمت فرموده اند

 

سر قبرستان چند بار تمدن مغزت را خیرات كن

 

بلخ هم تلخ ترين انگورهايش کشمش شده

 

من كه سر از شوش هم در نمي آورم

 

توفیق را سر مرزهای هزاره ي سوم توقیف مي کنند

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/28ساعت 1:14 بعد از ظهر  توسط زهرا نی چین | 

 

 

1)

 

لطفاً نظافت را رعایت کنید 

 

اولین سربازی که حوادث را مرور می کند

 

پشت در اتاق زایمان سیگار می کشد

 

من در پله ها زمین می خورم

 

وشما

 

آقای رنگ پریده

 

چرا حتی دویست کلمه هم

 

در دهانت نمی گنجد

 

صورتک آنتن نمی دهد

 

و...

 

کنتراست چشم هایم به هم می خورد

 

با دست چپم

 

بستنی هم نمی توانم بخورم

 

روی گیج گاهم سر می خوری

 

و بوق های مجزا

 

با اعتماد به نفس کامل

 

مرا ارزیابی می کنند

 

صدای نصیحت های گچ گرفته ات

 

خام می کند رگها یم را

 

و جوهر خودکارم را می پزد

 

تمام ذهنم قابل اشتعال است

 

برای نوشتن!

 

2)

هی فحش می دهی به خود، هی لال می شوی

 

یک قرص می خوری،سریع بی حال می شوی

 

من جیغ می کشم که تو از خلسه در شوی

 

دستی به چشم می کشی،ارسال می شوی

 

من هول می شوم،به تو یک سیب می دهم

 

تف می کنی به صورتم،نرمال می شوی

 

در انزوای نافذت من قطع می شوم

 

در انتهای فلسفه غربال می شوی

 

انگشت می فشارم و یک ضربه بر قلم

 

روی تمام صفحه ها تک خال می شوی

 

حس تهوع سهم من از کل خنده ات

 

احساس تلخ مویه را خوشحال می شوی

 

با سکسکه از سگ شدن هم طرد می شوم

 

تا پارس می کنم به تو نقال می شوی

 

روی صدای مخچه ات من لیز می خورم

 

پشت تمام صحنه ها تو چال می شوی

 

3)

 

عمریست که اهل نقطه ای تجربی ام

 

بی شرم در انتهای کاغذی خط خطی ام

 

صد لعنت از این خاک نثار من شد

 

تق تق به تلنگری کپر پرپر شد

 

از دافعه ی شتاب تو می خندم

 

در بطن رطوبت زده ات می گندم

 

گستاخ شدم که با تو همسان شده است

 

انسان شدن از درک من عاجز شده است

 

دیوانه!شبت بستر منگی دارد

 

بوسیدن اجساد چه فرقی دارد

 

مشتی به دهان من بزن بعد برو

 

دیوانگی مرا ببین بعد برو

 

رقاص!اگر کمر به قتلم بستی

 

بیهوده نگاهت به دهانم بستی

 

من نیستم از معدن ازدحام و خون

 

بی چاره نکن وصف مرا ناموزون

 

شاید که مرا سوت زدی در حلقت

 

این شد که شدم یاوه سخن در حقت

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/12ساعت 11:12 بعد از ظهر  توسط زهرا نی چین | 

 

 Norooz

(The first day of the Persian year and the national festival for Iran) 

(First of FARVARDIN, nearly equal to 21 of March)

Some main traditions:

7 S (we call it seven sin):

We spread a tablecloth, which contains about 7 things that their names are started with s in Persian. These are 1.garlic (SIR), 2.Sumac (SOMAGH), 3.elaeagnus (SENJED), 4.apple (SEEB), 5.vinegar (SERKE); 6.a basket of grass (SABZE)-this can be replaced by hyacinth (SONBOL)-_ and 7.coin (SEKE). There is also SAMANU (a juice of germinating wheat or malt mixed with flour and brought to consistency)

There are also some other things that are not starting with S, but are symbols of something; contains our holy book Koran_ egg, mirror, and a pitcher with fish.

Of course all of these matters are symbols, they will show us many important things.

Meanings:

1.garlic: medicine

2. Sumac: the color of sunrise

3.elaeagnus: Love

4.apple: beauty and health

5.vinegar: patience and longevity

6.basket of grass: new life

7.coin: wealth

8.samanu: blessing

 

Norooz holiday is 13 days. As 13 is known as an ominous number, the king of Iran (in achaemenid period) determined 13 days for Norooz holiday, so that the superstitions about this number will be omitted. At the 13th day, which we call it (sizdah be dar, means sending out of 13), we go to nature and have pleasure.

During these 13 days people come and go to each other’s home. If they are sulking they make a peace during these coming and going.

Before Norooz people have house cleaning. They go shopping especially for new dress.

The last Wednesday of year is called CHAHARSHANBESURI, means the red Wednesday. On this day people make a fire and jump over it. Because the fire is red we call it the red Wednesday! Children go to GHASHOGHZANI; means they cover themselves with a veil, go on others house door, and want them to give them something like sweets. It is something like Halloween.

 

A scoffing on Norooz:

My grandmother told me this wind that blows near the spring, wants to say hey I’m taking this year, you must goodbye it! She said could you hear it? Then I told hey I can hear, maybe it wants to take me not the year! And a smack on my cheek was her reward to me!

My grandfather was a little kinder, as he would come with me and showed me how to behave on the last Wednesday of the year! But pity him, my grandmother always told him hey you are not a child now, what are you doing?

And pity me, really pity me! My mother wanted me to help her in house cleaning and I always broke something, but I don’t know why she wanted me to continue!

She wanted me to go with her wherever she wanted to go, even if I had to sit down as a 40-year-old maid and hear their nonsense. If my father was with us, I could bear it better, anyway they had something to laugh at, but women’s talks were all like a big joke.

My little brother tried to tease me, and I was trying to do the same thing toward him, but at last we helped each other to tease the host children, then they helped us to tease our parents! Then anyone helps his/her parents to finish their big war, so that w can get rid of party!

The last day, I mean the last night, after any kind of playfulness I pretend to be really ill, so that I can extend my holiday!

 

 

Zahra Neychin

 

 

و یک...

 

کاشی ها را

 

می تکانم

 

در نگاهت

 

و تو لباس می تکانی

 

انگار

 

پوست می اندازی

 

پشت نارون ها

 

هی میوه می چینی

 

حول و حوش دست های لرزانم

 

و من هی خش خش می کنم

 

تا گم نکنی

 

لقمه نانی

 

که کنار گذاشتی

 

تا سیگار بکشی !

 

زهرا نی چین،18/12/86

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/25ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط زهرا نی چین | 

 

 

 

 دردسر یا سردرد

 

 

اشتباه... پشت سر هم!کاش اینقدر به آینه نگاه نمی کردم تا فکر نکنم حتی با خودم هم آبم توی یک جوب (این یکی را میدانم که "جوی" است نه واژه ی نام برده) نمی رود.یک چیزی هر از چند

 

وقتی توی ذهنم آژیر می کشد.کاش این مداد کذایی که مدام ذهنم را خط خطی می کند خودش را به من نشان می داد،یا همان بچه ای که مدام با این مداد مرا سر کار می گذارد...!کاش زبان داشت!

 

صبوری ...بی خیالی...مرزی نیست، این خامی ها متعلق به زمانهاییست که زندگی حداقل روال عادی هرچند کسل کننده اش را 

دارد،گرچه همین روزمرگی گاهی یک موجود به ظاهر آدم مشوش میسازد که حاصل یک شکاف ناشناخته هست و دنبال نخی می گردد تا این چهل تکه رابه هم بدوزد....

 

 و شعر..................................

 

(۱)

 

زندگی ام را

 

در سال های قاچ خورده می چرخانم

 

دیروز سهمم را گرفتم:

 

اندکی بادام تلخ

 

برای روز مبادا! 

 

 

(۲)

 

پنهان کن

 

خورجین هایت را

 

همسایه ها سرک می کشند

 

حکایتی کهنه تر نیافته اند

 

انگار....

 

من تازه چشم بسته بودم

 

خنده هایشان خوابم را پراند!

 

و در گوشم هنوز زنگ میزند

 

دندان های سیاهشان!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/27ساعت 2:0 بعد از ظهر  توسط زهرا نی چین | 

 

 

« در آب ها و رنگ ها »!

 

کبوتران ریخته

 

« وال میگی »

                            شعر

 

« سیتا »!

« ایندیرا »!

« بی نظیر»

 

                          بانوان تهمت خورده!

 

     

                                 ●●●                                           

 

بانوی بی نظیر!

بانوی تبعید!

بانوی هم-سایه!

 

 

گیسوان محجوبت

در ضیافت بادهای جهان

به خاک

                    

                       ریخت

 

                                  ●●●                                         

 

وقتی که روسپی-خانه های بی حرمت

دسته

        دسته

                  دسته

زنان بی صدا را

               در نهان-خانه های عشرت

به تخت می بستند،

تو از کدامین قبیله

              آمده بودی؟

 

که قبله

          قبله

سورت قرآن را

                      بوسیدی

یعنی که صورت خدا را

             لب بر لب نهادی  

 

                             ●●●                                     

ای بانوی صبح و آیینه

در حنجره ات،آفتاب

            کرانه می جوید

تا شهیدان جهان را

پی رهی کند

 

                            ●●●                                    

وقتی که زنان جهان

در بازار آبها و رنگها

در جنگ بی امان لاک و ناخن

زیبایی را به بردگی کشانده بودند

بانوی بی نظیر!

قطره

        قطره

                   قطره

خون تو

        هفت قلم

              آزادی را به آذین

                                 بست

              

                              ●●●                                  

بی نظیر!

بانو!

در مرگ تو

آب ها

      سیاه

           می پوشند

و مردان

سوگ تو را

خانه

        خانه

                  حجله می بندند

وقتی که

زنان را با گیسوان بافته

به خاک

           می اندازند

 

سروده ی دکتر عزیز شبانی به تاریخ ۰۷/۱۰/۱۳۸۶     

            
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/13ساعت 8:25 بعد از ظهر  توسط زهرا نی چین | 

 

۱

اینجا هم یک هیاهوی کهنه پرسه می زند

آقا !

 

 

تابستان زمان خوبی برای گرسنگی نیست

 

تو شبیه به آسفالت های جارو نخورده شده ای

 

 

مرد گیوه هایش را فراموش کرد

 

آقا !

 

تابستان عطر خیلی تندی زده

 

به زودی دستانت از خواب بیدار می شوند

 

امشب حکومت نظامیست

 

آقا گفتم که تابستان زمان خوبی برای پرسه زدن نیست

 

 

 

۲

 

در بی خیالی شتابزده ات

 

دلم تفرجگاه خوبی بود

 

گوی معلق چشمهایت  رها کرده ی کدام آونگ بود

 

که نوسان هایش هنوز تمام بیدهای متروک را می لرزاند

 

صاف تر از هوای لندن که نبودی

 

پس این تماشاچیان بی هدف در قلمروات

 

کدام اتفاق را می کاوند

 

که بی پایان خوابشان می برد !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/10ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط زهرا نی چین | 

 

 

باد را می سایم

 

به هجوم گردی

 

در و دیوار به من نزدیکند

 

بین این فاصله ها

 

عشق ها تکراری

 

پشت درهای سکوت

 

سحر از چتر شبی می گذرد

 

به خیال صبحی

 

به تمنای نیاز کوکو 

 

شرجی سرد ملال

 

عرق خستگی صورتک است

 

که به دیدار ندانم کاری

 

سر هر ثانیه ای می شکند

 

گیج فریاد مهیب بیگاه

 

میدوم تا ته دالان نبرد

 

فارغ از حسرت لرزان گناه

 

جذب بیداری مهتاب نگاه

 

خواب را آشفته بین این رهگذران می بینم

 

واپسین روز شروع باران

 

روی رگبار تبار رؤیا

 

کژدم پیر مرا می روبد

 

سرخی شرم جنون عابد

 

سر آغوش مردد مانده

 

فتح تقدیر مدام

 

به خریداری باج لبخند

 

متهم می لغزد

 

آه بی پرده نفس می خواهد

 

که هوای شبهت مسموم است

 

ته این گورستان

 

نفس گرم تو پنهان مانده

 

در حقیقت به سلام

 

به شروعی از نو

 

که گره از شب تاریک دلم باز شود
+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/24ساعت 1:45 قبل از ظهر  توسط زهرا نی چین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
ما تماشاچیانی هستیم
که پشت درهای بسته مانده ایم!
دیر آمدیم!
خیلی دیر...
پس به ناچار
حدس می زنیم
شرط می بندیم
شک می کنیم...
و آن سوتر
در صحنه
بازی به گونه ای دیگر در جریان است!
(حسین پناهی)

پیوندهای روزانه
مجله ی شعر در هنر نویسش
شعر مدرن امریکا
حسین پناهی
هفت سنگ
آوای آزاد
خوابگرد
رادیو زمانه
آرشیو پیوندهای روزانه